گفتَم:«من به تو مؤمنم! به زیباییِ بیرحمانهات که آخرین معجزهی پیامبر است.» خندید و در آفتابِ مُورب، نیمی از صورتِ استخوانی و موهایِ مِسیاش درخشید. گفتم:«تو خُدا و مذهب منی! آخرین باورم به خوشبَختی. نگاٰهت میکنم و میفهمم که آفریده شدهام تا بپرستمت و آرزو کنم عُمرم دراز باشد!» به انحنایِ شیری رنگ گردن تا ترقوهاش دست کشید و عطرَش را پَر داد در هوا. پرسید:«دیواٰنهای یا مست؟! خدا قهرَش میگیرد!» نگفتم هردو و نخواٰستم بفهمد قهرِ خدا معنا ندارد وقتی تاریکترین کاٰبوسم احتمالِ رفتنَش است. فقط لیواٰن شراب را دور سرش گرداندم، گفتم:«بسلامتیِ بودنت.» و شاٰنه تا لبش را بوسیدم و یکبارِ دیگر فکر کردم دوست داشتنش به مُلحد شدن میارزد..
پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴ 11:38  ژاژگو
شد شد ، نشد یه استکان چای می خورم!
پنجشنبه یازدهم دی ۱۴۰۴ 12:13  ژاژگو
خوشم میاد سعدی عشقش رو جار میزده و از گفتن عاشقم، دارم از هجران میمیرم و هر لحظه دلم میخواد کنار محبوب باشم خجالت نمیکشیده. احتمالا اون موقع هم کسانی وجود داشتن که به سعدی بگن: "بس کن مشرفالدین، عشق خویش پنهان کن و بر خویشتن مسلط باش، زیرا که فاش گفتن و بنده ی عشق بودن کنسل است!" اونم با لبخند غمگین در جواب میگفته: "عشقِ سعدی نه حدیثی ست که پِنهان مانَد، داستانی ست که بر هر سرِ بازاری هست" و بیاعتنا میرفته دم در مینشسته تا ببینه نامهای، خبری، پیکی، قاصدکی چیزی از طرف یارش میاد یا نه. همینقدر مظلوم!
یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴ 10:54  ژاژگو
من دوستت ندارم ؟ من سیبِ تنت رو با پوست میخورم!
شنبه ششم دی ۱۴۰۴ 7:37  ژاژگو
روزِ یکمِ زمستان| غم از سر و کول مان بالا میرفت و کسی حریف گرفتنش نبود. آمده بود که بماند. آمده بود رخت بیندازد کنار بخاری و شبها زیرِ پتویی بنفش رنگ که مامان تازه خریده بود، تا صبح به سقف نگاه کند و تا مادامی که بیدار بود، نگذارد بخوابیم. تاکنون واژههای زیادی برای من مترادفِ مرگ بودند اما نگرانی، انگار مرگِ تپندهای بود که این روزها میدیدم. نگرانی برایِ تو در وجودم میتپد پارهٔ تنم. نگرانِ توام و لحظاتی که میگذرانی و گذراندی. درد که به جانِ تو رسوخ کند، قلب مرا از هم خواهد درید. کاش صبرمان، به اندازهٔ این غم، لجوج باشد. در انتظار تو خواهم ماند که به خانه برگردی، امیدِ کوچکِ من؛ هر چند رنجور، هر چند زخمی و هرچند، دردمند.
سه شنبه دوم دی ۱۴۰۴ 7:12  ژاژگو