مصطفی نعیمی تو قسمت سوم فصل ۲۸ جافکری میگه:
اصلیترین دلیل اینکه بفهمی یه نفر ازت خوشش میاد، این نیست که استوریاتو لایک میکنه، این نیست که وقتی بیکاره با تو وقت میگذرونه، حتی اینم نیست که تورو میبره توی گروه دوستان خودش. اصلیترین نشونهی علاقه اینه که صاف تو چشات نگاه کنه و بگه: من از تو خوشم میاد و اینو توی کاراش هم با ثبات نشون بده؛ نه اینکه یه روز باشه، سه روز نباشه. وقتی یه نفر ازت خوشش بیاد، تو میفهمی. اون موقع دیگه لازم نیست بری ماجرا رو برای دوستات تعریف کنی، یا مشخصات اون فرد و رابطت رو توی چت جیپیتی تایپ کنی تا یه نتیجه بگیری. وقتی یه نفر ازت خوشش بیاد، دیگه نیازی به بازی کردن نیست؛ اینکه بخوای خودتو غیرقابلدسترس یا شلوغ نشون بدی تا علاقهی اون فرد رو به سمت خودت جذب کنی. وقتی یه نفر واقعاً ازت خوشش بیاد، ابراز علاقهت فقط باعث نزدیکتر شدنش میشه.اینکه بفهمیم یه نفر از ما خوشش میاد، خیلی خیلی سادهست. مشکل از اونجاست که ما نمیخوایم قبول کنیم یه نفر ازمون خوشش نمیاد. میخوایم خودمونو گول بزنیم و بشینیم سناریوها رو تفسیر کنیم.
دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ 21:31  ژاژگو
احتیاج دارم یکی نازم کنه. برگهای اضافهم رو بچینه. با لبخند بهم نگاه کنه. با پنبه خیس آروم گرد و غبارم رو پاک کنه. بغلم کنه و بذارم لب پنجره تا بهم نور برسه. خاکم رو زیر و رو کنه و بهم آب بده. خودم میدونم اگه به فرم گیاهی در میومدم از این چیزی که الان هستم احتمالا گیاه لطیف شکل نمیگرفت، کاکتوس میشدم. هر کی از کنارم رد میشد میگفت این آب و نوازش واسه چیشه، بذارینش یه گوشه خودش طاقت میاره.
دوشنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۴ 11:51  ژاژگو
میدونی کیا دنیا رو تکون میدن؟ یاغیها.
اونی که تو علم یاغی بود و به چیزی که موجود بود، قانع نشد. میتونست در آرامش یه زندگی گشاد طوری داشته باشه ولی یاغی بود، سختی کشید و از آرامش خودش گذشت تا یه چیز جدیدی پیدا کنه و فرصت کشف به خودش داد.
اونی که تو فلسفه یاغی بود و یه سبک جدید ابداع کرد، اونی که به یه طرز فکر جدیدی میرسه میدونه این شرایط واسه خود انسان هم چقدر سخته، چه برسه به اینکه بیاد تو جامعه مطرح کنه.
اونی که آزاد بود و آزادی خواست و جلوی ظلم سر خم نکرد و باعث ایجاد تفکر آزادیخواهانه در مغز انسانها شد و این شجاعت رو به بقیه آدمها داد تا حقشونو بخوان.
اونی که تو عشق یاغی بود و باعث شد حالتهای جدیدی از احساس در عشق به وجود بیاد. هر چند خودش یا پارتنرش شاید عذاب کشیده باشن ولی باعث شناخت زیر و بمهای یک رابطه عاشقانه برای نسلهای بعدی شد.
ما مدیون آدمهای یاغی تاریخیم. اگه یاغی نبودن و میخواستن همون وضعی که داشتن رو حفظ کنن، الان این تمدن وجود نداشت.
جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ 18:33  ژاژگو
زندگیمون یه مرثیهٔ طولانی و ملالآوره. هرچی هم بشه آخرش، ما با این غم قراره زندگی کنیم و به گور بریم. هل مون دادن توی یه سیاهچاله بیانتها و ما در اوج یأس و استیصال، تلاش میکنیم که به جایی آویزون بشیم و به این سقوط بیپایان و بیمعنی پایان بدیم ولی چیزی وجود نداره جز ما، و سقوط.
جمعه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۴ 8:52  ژاژگو
جهان جهان انرژیهاست. همون جوری که چیزی به اسم جزر و مد وجود داره و این قضیه از انرژی میاد، ما هم تحت تاثیر انرژیهای محیط هستیم. پس باید بدونیم وقتی انرژی محیط چطوره ما باید چطور رفتار کنیم و جوری رفتار کنیم که بهمون آسیب نرسه.
از طرفی انرژی محیط رو انرژی داخلی بدن هم تاثیر میذاره. حالا انرژی داخلی رو چطور بشناسیم؟ برای هر کسی متفاوته. هورمونهایی که ترشح میشه، حس و حالی که داره، تواناییای که داره و... . همهی اینا برای هر کس متفاوته و پس باید هر کسی انرژیهای داخلی خودشو بشناسه و سعی کنه اونا رو کنترل کنه. چطور میتونه کنترل کنه؟ مرحله اول شناخت بود که گفتم مرحله دوم برنامه ریزی و مدیریتشه. چطور برنامهریزی کنیم؟ مثلا تو یه جوون ۲۰ سالهای؛ انرژی هایی که وارد یا خارج میشن رو باید بشناسی، هورمونهاتو کنترل کنی و تواناییتو بشناسی، سعی میکنی مجموع اینا رو به دست بیاری؛ اگه انرژی کم داشتی میری طبیعت یا غذا میخوری یا میخوابی یا هر کاری که بلدی میکنی تا اون کمبود انرژی جبران شه.
اگرم انرژی زیاد داشتی سریع باید یه باشگاهی بری یه کاری کنی یه سکسی چیزی داشته باشی تا اون انرژی سالم خارج شه. اگه سالم نتونی خارجش کنی اون انرژی به جا مونده در بدن به شکل غم و غصه یا عصبانیت یا چیزهای کسشر دیگه میاد بیرون.
اگه انرژیهای خودتو کنترل نکنی، اونا تو رو کنترل میکنن و به عقلت حاکم میشن و تو میشی یه آدم تحت تاثیر هورمون.
پنجشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۴ 15:28  ژاژگو
آدم به همهچیز عادت میکند، حتی به بیعلاقگی. من به بعضی چیزها علاقه دارم چون همان چیزها مرا به حرکت وا میدارند. پنجرهای را باز میکنی با اینکه میدانی هوایی تازه آن بیرون نیست. به چیزی سرگرم میشوی فقط برای آنکه ادامهدهنده باشی. همیشه فکر میکردم زندگی مثل یک اتاق است که اگر وسایلش را درست بچینی همه چیز خوب پیش میرود، اما انگار اصل ماجرا از جایی میآید که دیده نمیشود.
چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۴۰۴ 16:9  ژاژگو
شر واقعی است و اهل شر هم خیلی کاری به برتری اخلاقی شما ندارند! تنها وقتی میتوان با آنها مقابله کرد که برتریِ واقعی (قدرت) داشته باشید.
دوشنبه بیست و یکم مهر ۱۴۰۴ 16:42  ژاژگو
ماه امشب خیلی بزرگه. شبیه کاردستی میمونه. انگار یکی روی یه مقوای سفید با پرگار یه دایرهی بزرگ کشیده و چون چسب رازی نداشته، چسب نواری رو گرد کرده و باهاش چسبوندتش روی مقوای سرمهای. برا همینه که برجستس. بعد با کاغذرنگیاش چندتا ماشین درست کرده و یه دونه پل هوایی. ماشینارو چسبونده تو خیابون و به این فکر نکرده که ترافیک میشه. با ماژیک مشکیش یه پیرهن کشیده و منو نشونده تو یکی از ماشینا. حالا منِ ماژیکیِ چسبیده به ماشينِ كاغذرنگیای نشستم و با خودم خیال میکنم که اگه میشد برم روی پل عابر میتونستم ماهو بغل کنم. ماهم احتمالا منتظره چسبش کمکم جدا بشه و خودشو بندازه تو خیابون، تو ترافیک، بشینه تو ماشین من.
شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۴ 21:43  ژاژگو
از نقشِ آدمهای قربانی بیا بیرون. اینجا همه فقط مسئولیت زندگی خودشون رو برعهده میگیرن. کسی نه میاد بخاطر رفتاری که باعث شده به یه ترومای بزرگ تبدیل بشه واست، ازت عذر خواهی کنه و نه کسی عقب افتادنت از زندگی رو بخاطر شرایط روحی بدی که عاملش شاید خودت نبودی گردن میگیره. اینجا همه چی روو دوش خودته حتی اگه خیلی از اون خرابیها رو خودت به بار نیاورده باشی! درست کردنا، التیام دادنا، سرپا شدنا، امید دادنا؛ همه چی برعهدهی خود توئه. پس تا بیشتر از این تایم نگذشته، هر چه زودتر به خودت بیا و انقد ننه من غریبم بازی در نیار.
جمعه هجدهم مهر ۱۴۰۴ 13:0  ژاژگو
در باب معنا بخشیدن به زندگی اینو میپرسن که آیا ما باید قهرمان زندگی باشیم تا زندگی با هدفی داشته باشیم؟ جوابش خیره؛ چون ما مرکز جهان نیستیم و جهان هم هشت میلیارد قهرمان نمیخواد.
ما در جزییات زندگی میکنیم. چطوری؟
ببین برخورد ما بعضی وقتا با اکثر آدما یه باره شاید تو همون یه بار مسیر زندگی طرف عوض شه شاید با یه حرف ما بره خودکشی کنه
همیشه باید حواس آدم به این یه بارها باشه
این یه بارها کم کم جمع میشه و زیاد میشه
لازم نیست با یه حرکت زندگی هزار نفر رو بهتر کنیم و دانشمندی باشیم که زندگی بشر رو نجات داده فقط کافیه همون یه بار رو بهتر برخورد کنیم
و این یه بارها رو تو هر رفتاری با هر آدمی که میبینی رعایت کنی هم زندگی خیلیا رو بهتر کردی هم خودت آدم بهتری شدی.
حالا اهمیت این جزییات و ریزهکاریها رو فهمیدی؟ حالا فهمیدی لازم نیست قهرمان داستان باشی؟
پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ 19:35  ژاژگو
یکی از بهترین کارهایی که هر کسی میتونه در حق خودش کنه اینه که قدر فرصتهای زندگی رو بدونه. اصلاً بهترین آدم دنیا باشی ولی به فرصتها لگد بزنی، بازم مفت نمیارزی.
اصلاً یکی از نشانههای داشتن لیاقت در هر فردی، استفاده از فرصتهاست. کسی که استفاده نکنه بی لیاقته و بعداً هم اگه فرصتی پیش بیاد باز هم گند میزنه.
بدیهیات: زندگی همیشه بعدش فرصت میده؛ اما اینکه کی و کجا و چجوری و اینکه بتونی این دفعه استفاده کنی، معلوم نیست؛ پس از همون بار اول بچسب بهش.
پنجشنبه هفدهم مهر ۱۴۰۴ 11:36  ژاژگو
بورخس میگه هرکس فقط دوبار در روز میتونه آزادی واقعی رو تجربه کنه، یکبار ظرف آخرین دقایق قبل از خواب و یکبار هم توی اولین دقایق بعد از بیداری، درست همون لحظاتی که آدم از زمان خالی میشه و دیگه هیچی رو بجا نمیاره، فقط توی همون دقایق کوتاهه که همهچیز دقیقا همونجوریه که واقعا هست، اما به محض اینکه حافظه برگرده، به محض اینکه بفهمی هیچی از دیروز دست نخورده، به محض اینکه یادت بیاد کجای زندگی وایستادی و به محض اینکه بدونی یکساعت دیگه باید کجا باشی، اونوقته که دیگه نه آفتاب آفتابه و نه آسمون آسمون، و همهچیز دوباره میشه همونی که همیشه بود.
سه شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۴ 13:40  ژاژگو
اگه آدم نبودم احتمالا یه اسب سر به زیر بودم تو یه دشت سرسبز، با یالهای در اهتزاز، دور از شهر، همیشه در حال چریدن، بدون غم، بدون فکر به فردا، بدون فکر به اینکه چیام و جام توی این دنیا کجاست. اگه ماهی بودم یه ماهی ریز بودم به اندازه یه بند انگشت، توی عمیقترین و تاریکترین نقطه اقیانوس، همیشه در حال حرکت و شکافتن آب سرد و سنگین، فکر میکردم قویترین و تنها موجود این دنیای تاریک و بیانتهام، نه میدونستم خورشید چیه، نه از وجود آسمون اطلاع داشتم و نه میدونستم هزاران متر بالاتر از جایی که هستم چیزی به نام آدم وجود داره. اگه پرنده بودم صخره به صخره و دریا به دریا پرواز میکردم و میرفتم. میرفتم و محدوده و وسعت دنیا رو واسه خودم بیشتر میکردم. بالای هر دریا ارتفاع پروازم رو کم میکردم و پائینتر میومدم تا ریزهآبهای سرد اقیانوس بخوره به پر و بالم، چشمام رو تنگتر میکردم تا جریان باد و قطرات آب نره توی چشمم. هر مدت یه بار هم خودم رو به آسمون نزدیکترین شهر میرسوندم و از اون بالا به ریش اونایی که دو تا پاهاشون به زمین چسبیده میخندیدم.
جمعه یازدهم مهر ۱۴۰۴ 8:51  ژاژگو
کاش ماهی کوچکی بودم در رگ های آبی دستانت 🐠
پنجشنبه سوم مهر ۱۴۰۴ 20:53  ژاژگو
در این سیاره چیزی تاریکتر و شریرتر از آنچه که انسان میتواند در ذهنش تصور کند و پدید آورد وجود ندارد.
پس انسان عزیز، تاریکترین مکان بر کره زمین چیزی است که انسان از روی اختیار و انتخاب خلق کرده است.
اما تو میگویی، خوب اینجا تاریکی هست، نیست؟!
آن با اختیار آزاد انسان ساخته شده تا آگاهی خود را به سمت متراکمتر یا تاریکتر ببرد. پس انسان عزیز، تاریکترین مکان بر روی زمین جایی است که انسان خودش با اختیار ایجاد کرده است.
این را یادت باشد: شما خالق انرژی هستید. میتوانید تاریکی و یا روشنایی ایجاد کنید.
هیچچیزی در اطرافت برای این کار تو را قضاوت نمیکنند.
پس تمام عناصر این سیاره به آنچه که تو میخواهی ایجاد کنی پاسخ داده و انجامش میدهند و آن انرژی جادویی تاریک که خیلی از انسانها از آن میترسند را ایجاد میکنند.
و آنچه بسیاری فکر میکنند از یک جای تاریک میآید یا از شیطان و... ، اینطور نیست؛ آن از انسان میآید.
سالهاست که گفتهایم که «نور» و «تاریکی» انرژیهای برابری نیستند. اگر مکان تاریکی داشته باشی و نور وارد آن شود، تاریکی نمیتواند به مکان دیگری بخزد. بلکه تغییر میکند.
بین این دو فقط نور است که مؤلفه فعال و حضور فیزیکی دارد.
شما نمیتوانید به یک مکان روشن تاریکی بتابانید. برعکس این صادق است!
برای اینکه آنها مساوی نیستند. یکی از آنها نبود دیگری است.
پنجشنبه سوم مهر ۱۴۰۴ 17:12  ژاژگو