پیامبری که زن است!
گفتَم:«من به تو مؤمنم! به زیباییِ بیرحمانهات که آخرین معجزهی پیامبر است.» خندید و در آفتابِ مُورب، نیمی از صورتِ استخوانی و موهایِ مِسیاش درخشید. گفتم:«تو خُدا و مذهب منی! آخرین باورم به خوشبَختی. نگاٰهت میکنم و میفهمم که آفریده شدهام تا بپرستمت و آرزو کنم عُمرم دراز باشد!» به انحنایِ شیری رنگ گردن تا ترقوهاش دست کشید و عطرَش را پَر داد در هوا. پرسید:«دیواٰنهای یا مست؟! خدا قهرَش میگیرد!» نگفتم هردو و نخواٰستم بفهمد قهرِ خدا معنا ندارد وقتی تاریکترین کاٰبوسم احتمالِ رفتنَش است. فقط لیواٰن شراب را دور سرش گرداندم، گفتم:«بسلامتیِ بودنت.» و شاٰنه تا لبش را بوسیدم و یکبارِ دیگر فکر کردم دوست داشتنش به مُلحد شدن میارزد..