خوب یادم است آن زمستانِ بی کلاه اتوبوس شب تا امتداد زاغ می رفت و من یک اسکانیا غم یک آفریقا تنها. دیدم زمستانِ زمستان است. جوراب در آوردم که بپوشد ساقه اش را هم آوردم بین بازوهام، گنجشگ توی سینه اش شروع کرد به تپیدن! غم زد به چاک و مستاصل پیاده شد می بینی؟از آن روزها خیلی فقیر ترم، من مدت هاست پابرهنه کسی را دوست نداشته ام.
جمعه بیست و دوم دی ۱۴۰۲ 16:56  ژاژگو
به شدّت به تو فکر می کنم. تشدید اورژانسی! مثل یک تصادف عامدانه ی هولناک در اتوبانِ خیال با یک کلمه کشته و چند تشدید مجروح! خوب است؟ هر شب جای گُل به تو تشدید می دهم!
یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ 23:3  ژاژگو
آمده ام اقرار کنم ،اقرار به زیادت تاریکی بر نور و فائق آمدن شریر جهان بر خیرات. شعاع نور اندک است و مساحت سیاهی بسیار! راضی شدی؟ زندگی مستراحی ست که تا گلوگاه آن کثافت بالا آمده است. جهان، فاضلابِ تمدّن و ما موش های متعفّن انزال پرست!
یکشنبه دهم دی ۱۴۰۲ 22:5  ژاژگو
در یک صبح زیبای ماه آوریل در یکی از خیابان های فرعی محله ی معروف هارویوکوی توکیو دختر صددرصد دلخواهم را دیدم. راستش را بخواهید آن قدرها هم زیبا نیست. آدم خیلی مهمی هم نیست. لباس پوشیدنش هم چیز خاصی ندارد. اما هنوز هم از پنجاه قدمی می توانم بفهمم او دختر صددرصد دلخواه من است.
دیدن دختر صددرصد دلخواه در صبح زیبای ماه آوریل – هاروکی موراکامی
دوشنبه چهارم دی ۱۴۰۲ 18:40  ژاژگو