تقویم را بستم زمستان را نبینی
روزِ یکمِ زمستان| غم از سر و کول مان بالا میرفت و کسی حریف گرفتنش نبود. آمده بود که بماند. آمده بود رخت بیندازد کنار بخاری و شبها زیرِ پتویی بنفش رنگ که مامان تازه خریده بود، تا صبح به سقف نگاه کند و تا مادامی که بیدار بود، نگذارد بخوابیم. تاکنون واژههای زیادی برای من مترادفِ مرگ بودند اما نگرانی، انگار مرگِ تپندهای بود که این روزها میدیدم. نگرانی برایِ تو در وجودم میتپد پارهٔ تنم. نگرانِ توام و لحظاتی که میگذرانی و گذراندی. درد که به جانِ تو رسوخ کند، قلب مرا از هم خواهد درید. کاش صبرمان، به اندازهٔ این غم، لجوج باشد. در انتظار تو خواهم ماند که به خانه برگردی، امیدِ کوچکِ من؛ هر چند رنجور، هر چند زخمی و هرچند، دردمند.