ژاژگو

یادداشت های مُسری(۲)

می‌دانم که یک روز نمی‌دانم هایم مرا دچار دردی مزمن خواهند کرد، دردی تا فراسوی زمین.
یا مثلا یک شب که خواب را تا مغز استخوانم حس می‌کنم آنها خواهند آمد، مانند ماری دور گلویم خواهند پیچید و رؤیایی ابدی و مبهم را به روح شکافته‌‌ی عزیزم هدیه خواهند کرد.
اما آنها یا دلشان به حال پریشان من می‌سوزد یا از ترس تاریکی اتاق، زیر تخت قایم شده‌ اند چون من و افکار مغشوشم امروز هم از خواب بیدار شدیم، به وقت چاشت از پیچیدگی درون نوشیدیم، از پسمانده های گذشته خوردیم مانند تمام روز هایی که ناچارا به تکرار می‌گذراندیم.
انگار کشتی‌ام به گل نشسته؛ نمی‌دانم باید نگران ماهی ها باشم یا پرندگان، به امید شب بمانم یا روز به خودم بگویم فردا روز بهتری‌ست یا فردا روز دیگری‌ست!
با همه‌ی این‌ها هر روز را به انتظار می‌نشینم، انتظاری که سرانجام مرا به عالم هپروت می‌کشاند.
می‌نشینم، همچنان. برای ملاقات با ستاره‌ی قطبی، برای جویا شدن از راه ناکجاآباد.
می‌نشینم، تا برآمدن صبح فردا، می‌نشینم.

   شنبه نهم تیر ۱۴۰۳ 22:54   ژاژگو   

یادداشت های مُسری(۱)

مغزم اگر یاری کند، کلمات وجود خواهند داشت. کلماتی آمیخته به احساساتِ انسانی، درهم و پیچیده. این شیار هایِ مغز چیزهای خوبی نیستند، انگاری افکار مهم لابه لایشان گیر میکند و می میرد، مثل روح در بینِ استخوان ها، امید در میانِ رنج ها.
رنج دیده‌ی این باغ امید را به دوش می‌کشد و امید پر است از پروانه، پر از عمرِ کوتاه. رنج ها سزاوار مرگند. سزاوار مرگ بودن، متناهی بودن، نبودن!
ریشه های عمر درست در خاکِ درون رخنه کرده. از قلب که خون می‌چکد رویِ شیار ها گل ها می‌رویند. از مغز شکوفه می‌ریزد، آغشته به اشک. شانه‌ ای می‌طلبد این موژه، شانه‌‌ی درختی کافیست، سخت اگر باشد خوب است سبز اگر باشد که چه بهتر. نکند تبری مِهرش را برگردن درختِ من بیندازد. نکند تبر بزند و درخت بماند و من.
از زمستان گذشته همه بیدارند اما کسی نمی‌بیند.خورشید خاموش است، اینجا صلحی نیست بیدار نمان!

   شنبه نهم تیر ۱۴۰۳ 1:1   ژاژگو   

مستِ مغموم

خیلی دوست دارم در یک شهر جدید؛ جایی که هیچ‌کس من را نمی‌شناسد بروم و هندزفری‌ام را بزنم به گوش‌هایم و آهنگ هَپیِ فارل ویلیامز را پلی کنم و در حالی که با صدای بلند هم‌خوانی می‌کنم، شبیه بی‌باده مست‌ها کولی وار برقصم. برعکس اما، نشسته‌ام وسط زندگی در حالیکه اصلا هم هَپی نیستم؛ پشه‌ها بیخ گوشم ویز-ویز می‌کنند و ابرهای تو گلوم می خواهند بزنند بیرون، برای آرزو نداشتن هنوز زود است و من باید آرزوهام را از حلقوم زندگی بیرون بکشم، این زندگی خیلی خوشی های الکی به من بدهکار است.

   جمعه هشتم تیر ۱۴۰۳ 23:29   ژاژگو