ژاژگو

کافکا در دستشویی (۳)

آدم، اگر آدم باشد هنوز، باید بترسد؛ ترس از دست دادن، ترس از کف رفتن، ترس خالی و تهی شدن. باید هم نه، قاعده و تناسب آدم بودن همین ترس است. آدم باید هول برش دارد که نکند دستش را که باز کرد، کوله‌اش را که روی میز ریخت، برگشت و پشت سرش را که دوباره نگاه کرد، چیزی نباشد، چیزی که بوده و حالا گذاشته و رفته. آدم، اگر آدم است هنوز، باید در و دیوار را چهارچشمی پاس بدهد، باید خودش را از سر استیصال و استسقاء، به خاک و خون بکشد که نکند «عشق در دل ماند و یار از دست رفت/ دوستان، دستی که کار از دست رفت» ورد زبانش شود. آدم شب که پرده کشید، کابوس از دست دادن باید دمار از روزگار خواب آرامش درآورد. آدم، روز که کرکره بالا کشید، باید مدام چرتکه کرده و نکرده بیندازد که از دست ندهد. آدم، آدم بودنش را باید گره بزند به داشته‌های نرفته، به هراسی که رو برگرداندن و حرف رفتن شنیدن به عمق جان می‌نشاند، به سرگیجه‌ای که لبه پرتگاه توی چشم‌هایش تلو تلو می‌خورد، به بهت و حیرتی که در را پشت سر بستن روی سر آدم آوار می‌کند، به تفاوتی که بودن و نبودنش، ماندن و رفتنش، حضور و خاطره‌اش، لمس و خیالش، قرار و فراقش، فرق می‌گذارد بین کانتکست روزگار با و بی او.

آدم، وقتی نترسید، چیزی کم دارد، از آدم بودن و از خود بودن. علی‌السویه بودن به رفتن و ماندن، آدمیت نیست. آدمی که از دست دادن نمی‌ترساندش، از رفتن شنیدن، لرزه به دستش نمی‌اندازد، آسمان را به زمین نمی‌آورد که سد رفتن شود، قبل هر حرف و قدم، به صلابه‌شان نمی‌کشد که اسب تروآی بذر و بهانه رفتن نباشند، دیدار و کنارِ امروز به سر نیامده، برای فردا و بعدش، بهانه و تدارک نمی‌چیند، بزنگاه و نقطه عطف ماندن و رفتن را درک نمی‌کند، یا درک هم کند، خیالش را مشغول و آشفته نمی‌سازد، خود این آدم، که از آدم بودن افتاده، ترس دارد. آدمی که حتی فکر و خیال و وهم رفتن و نبودن را تاب می‌آورد، آب نمی‌شود از سَهم و درد این خطور پریشان، این آدم، آدم بودنش را قبلا جایی، سر رفتن و نماندنی، سر قفل شدن زبان و فکری، جا گذاشته و نسخه بی‌وجودش، نترس بار آمده. نترس هم نه، که بی‌ترس، بی‌چیزی که به‌خاطر از دست رفتنش، ترس سراغ دلش را بگیرد و پشت پریدن پلکش جا خوش کند.

آدم بی‌ترس، نمایش رقت‌انگیز تهور است. بی هیچ رنج و اراده‌ای، زیر هر میزی می‌زند. پشتش گرم که نه، داغ است، داغ بی‌چیزی و بی‌ترسیِ نتیجه‌اش، داغ بی‌فکری و بی‌وهمی، داغ بی‌تفاوتی مطلق به یک‌سان نبودن حال دوران. آدم بی‌ترس، بی‌باکی‌اش، از سر شجاعت و جسارت نیست، هزینه فرصتی نکرده که بعد مسئولیتش را بردارد چیزی کف دست و پر شال و ته انبانش نمانده که مسئولیت نگه داشتن‌شان را به شانه بکشد و اراده‌ای خرج‌شان کند. بندبازی‌ست که به آن‌ور دره رسیدن و سقوط در نظرش یکی‌ست، و هر دو هیچ. فرناندو آلونسویی‌ست که سر پیچ ۱۳ سوزوکای ژاپن، یقین دارد شوماخر می‌ترسد و پا پس می‌کشد و ترمز می‌زند، اما پیچ که نازش ته کشید، سکوی قهرمانی آخر فصل که عشوه و لَوَندی‌اش به محاق رفت، باز بی‌چیز است و بی‌وجود، و همین اسباب بی‌ترسی گاز دادن متهورانه‌اش روی بند آن پیچ. پنالتی‌زنی‌ست که دقیقه ۱۲۰ و بدون گرم کردن، وارد زمین می‌شود و صاف می‌رود سمت هجده حریف و رو به تماشاگرهای پرهیاهوی طرف مقابل، و انگار نه انگاری، کارش را می‌کند، و حتی قبل تعیین تکلیف توپ، برمی‌گردد و راهش را می‌گیرد و می‌رود. و همه برای جرئت و اراده گم‌شده‌اش کف می‌زنند.

آدم ذره ذره نترس نمی‌شود، پرتگاه به پرتگاه دل و جرئتش قد نمی‌کشد، تهورش پیوستگی نمی‌شناسد. یک‌جایی چیزی و وجودی را جا می‌گذارد، یک‌جایی که خیال می‌کرد بعدش تاب نمی‌آورد و توانش کمال زوال را می‌بیند، یک‌جایی که بهت رفتنی را سر کشیده و منگ شده، یک‌جایی که هرقدر پا تند کرده که برسد و سد راه شود، سنگ نشدن جلوی پایش آمده و زمینش زده، یک‌جایی که باورش نشده آن هول و هراس روزی یقه‌اش را بگیرد و سینه‌اش را تنگ کند، اما شال و کلاه کردنش را که جلوی در دیده، نفسش امان آب ریختن و بدرقه را هم نداده و همان پشت در، به همان حال بهت و نزاری و رنجوری، تنهایش گذاشته؛ بی‌وجود و بی‌چیز و بی‌ترس.

   جمعه دوم آبان ۱۴۰۴ 8:25   ژاژگو