هم ته قلبم به نوعِ آدم عشق میورزم، هم دوست ندارم هیچکس بهم نزدیک شه. هم برای بقیه از دور دست تکون میدم که من خوشحالم از خوشحالی شما، هم اگه کسی توجهش بهم جلب شه و یه قدم بخواد بیاد سمتم ده قدم فاصله میگیرم و سراسیمه محل رو ترک میکنم. پشت دیوار قایم میشم تا گمم کنه. اگه میتونستم فرو میرفتم توی دیوار و دیوار میشدم. اسمش چیه؟ بزرگسالی؟ توی چاه بودن؟ هر چی که هست خوبه. یه خوبِ بده. یه زیبای زشته. حالخوبکنِ تهوعآوره.
شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴ 18:41  ژاژگو
زر میزنم. آدم میتونه هر چیزی که دلش میخواد بشه. خود من چندین ساله که صبح به صبح وقتی بیدار میشم همونطور خوابآلود مستقیم میرم بالای سر گلدونم و کلهم رو فرو میکنم توی خاک و تلاش میکنم که گیاه شم. گیاه بودن راحتتر از آدم بودنه.
جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴ 9:26  ژاژگو
ببین ، وقتی بهم میگی هیولا ، یعنی این موجود هیچ حسی نداره ، نمیتونه ابراز علاقه کنه ، نمیتونه بمونه! من هیچی ندارم پس بدون این موجودم میشم ، ولی بازم این عاطفه هست که توی رگ هام می دوئه شایدم من توی رگ های عاطفه؟ هان؟ نمی دونم خلاصه دوست ندارم سیاهی وجود تورم بگیره ؛ توی رگ های هیولا کمتر بدو دخترِ من. بوس
یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۴ 17:46  ژاژگو
اتاقت شبیه دریاست ولی از آسمان رشت هم زودانزال تری.
شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۴ 15:39  ژاژگو
میفهمم کی وقت غمگین بودنمه و از اینکه نمیتونم جلوش رو بگیرم بیشتر غمگین میشم اما خیلی وقته دیگه مشکلی باهاش ندارم. مثل بچهای که یکی دو بارِ اول و موقع دیدن پرستار و آمپولِ تو دستش جیغ میکشیده، قبلا جیغهام رو زدم. الان به محض دیدن غم و سرنگِ تو دستش نه جیغ میزنم، نه فرار میکنم و نه باهاش مقابله میکنم. خودم به استقبالش میرم و آستینم رو تا میزنم و دستم رو میارم جلو تا غم تزریق شه توی خونم.
سه شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۴ 8:13  ژاژگو
غمِ عزیز، لطفا اینقدر دنبالم ندو.
جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴ 12:32  ژاژگو
درختی که هر روز توی مسیر برگشت به خونه جلوی چشمام ظاهر میشی، تو خیلی قشنگی. همونطور که جای من بین این ساختمونهای خاکستری و سیمانی نیست جای تو هم وسط اتوبان نیست. یه بار آخر شب میام سراغت، دزدکی کنارت میایستم، اینور و اونور رو نگاه میکنم، ریشههات رو از خاک در میارم و دویدن رو یادت میدم تا با هم فرار کنیم. به هر جا که تو بگی، به هر طرفی که تو رفتی.
چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴ 13:3  ژاژگو
حتی هیتلر هم نازی داشت ولی من هیچگونه نازی ندارم.
سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ 14:31  ژاژگو
نجات دهنده نارنگیه. غمگین و محزون درِ یخچال رو باز میکنی، فکر میکنی دیگه هیچچیزی نیست که تو رو به وجد بیاره تا اینکه یه دفعه با نارنگی اتصال چشمی برقرار میکنی. نارنگی، خیلی مهربون بهت لبخند میزنه و در وهله اول تبسم رو به لبات هدیه میده. با لبخندش بهت میگه بیا آدم، بیا اگه نمیدونی داری با زندگیت چیکار میکنی، اگه فکر میکنی دنیا به آخر رسیده، بیا، من اینجام، منو بردار، من کنارتم، بعدا واسه مشکلاتت یه فکری میکنی. نارنگی با راحت جدا شدن پوستش بهت میفهمونه که نیازی نیست همیشه برای به دست آوردن هر چیزی تلاش کرد. نارنگی به آدم حس قدرتمند بودن رو هدیه میده. بهش میگه من توی دستاتم آدم، من از خودم اختیاری ندارم، تو قویتر از منی آدم. تو بهترینی آدم. دلت میخواد باهام چیکار کنی؟ هر کاری دلت میخواد باهام بکن. چکار هر چه تو میخواهیست، بخواه آنچه که میخواهی آدم.
سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴ 12:33  ژاژگو