عشق حادثه ای آشکار است
خوشم میاد سعدی عشقش رو جار میزده و از گفتن عاشقم، دارم از هجران میمیرم و هر لحظه دلم میخواد کنار محبوب باشم خجالت نمیکشیده. احتمالا اون موقع هم کسانی وجود داشتن که به سعدی بگن: "بس کن مشرفالدین، عشق خویش پنهان کن و بر خویشتن مسلط باش، زیرا که فاش گفتن و بنده ی عشق بودن کنسل است!" اونم با لبخند غمگین در جواب میگفته: "عشقِ سعدی نه حدیثی ست که پِنهان مانَد، داستانی ست که بر هر سرِ بازاری هست" و بیاعتنا میرفته دم در مینشسته تا ببینه نامهای، خبری، پیکی، قاصدکی چیزی از طرف یارش میاد یا نه. همینقدر مظلوم!