ژاژگو

رویا

من ‏تا توانسته ام رویا پردازی کرده ام. هی رویا بافته ام وخودم را تسکین داده ام ولی آدم گاهی به نقطه‌ای میرسد که رویا هم دردناک میشود. از رویاپردازی میترسی، نه چون ممکن است توی آن غرق بشوی، حتی دلت میخواهد که غرق شوی، بلکه چون مدام‌ آگاهی که این یک رویاست. واقعیت چنان وهمناک میشود که رویا را هم می بلعد‌.

   سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:49   ژاژگو   

فریب

‏این کار سختی ست که در حالی برای کم کردن درد واقعیت به خیال و رویا پناه میبری، نگذاری در فریب وهم غرق شوی و گویی در لبه ی تیغی رویا پردازی میکنی و به خود یاداوری کنی که این اعتیادآور است و فرو رفتن در هیچکدام نجات بخش نیست

   سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۲ 8:41   ژاژگو   

یکم زیبایی گوش بدیم

   دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۲ 16:0   ژاژگو   

قصه زوال من

سیگار که میکشم زوال از انگشت هایم می ریزد. باید روزانه و مستمر با غم از دست‌ دادن خودم مواجه شوم. انگار می‌دانم از کجا نشتی دارم، اما نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم. من سوگوارِ جهانِ پایانِ کبوترم.

   جمعه یکم اردیبهشت ۱۴۰۲ 15:58   ژاژگو