خواندن این پست به آدم ها توصیه نمی شود
اگه آدم نبودم احتمالا یه اسب سر به زیر بودم تو یه دشت سرسبز، با یالهای در اهتزاز، دور از شهر، همیشه در حال چریدن، بدون غم، بدون فکر به فردا، بدون فکر به اینکه چیام و جام توی این دنیا کجاست. اگه ماهی بودم یه ماهی ریز بودم به اندازه یه بند انگشت، توی عمیقترین و تاریکترین نقطه اقیانوس، همیشه در حال حرکت و شکافتن آب سرد و سنگین، فکر میکردم قویترین و تنها موجود این دنیای تاریک و بیانتهام، نه میدونستم خورشید چیه، نه از وجود آسمون اطلاع داشتم و نه میدونستم هزاران متر بالاتر از جایی که هستم چیزی به نام آدم وجود داره. اگه پرنده بودم صخره به صخره و دریا به دریا پرواز میکردم و میرفتم. میرفتم و محدوده و وسعت دنیا رو واسه خودم بیشتر میکردم. بالای هر دریا ارتفاع پروازم رو کم میکردم و پائینتر میومدم تا ریزهآبهای سرد اقیانوس بخوره به پر و بالم، چشمام رو تنگتر میکردم تا جریان باد و قطرات آب نره توی چشمم. هر مدت یه بار هم خودم رو به آسمون نزدیکترین شهر میرسوندم و از اون بالا به ریش اونایی که دو تا پاهاشون به زمین چسبیده میخندیدم.