ژاژگو در تعقیب زمان
همهچیز سریع پیش میرود. همهچیز. از خواب که بیدار میشوی انگار همین پنج دقیقه پیش تازه خوابیده بودی. هفتهشت ساعت جوری طی میشود که تا ساعت دیواری و ساعت مچی و ساعت موبایلت را چک نکنی، باورت نمیشود. صبح که میشود، هنوز مسواک نزدهای و صبحانهی درستی نخوردهای و رادیو را روشن نکردهای - که البته سالهاست رادیو گوش نمیدهی - میبینی آفتاب رسیده وسط آسمان. باورش برای شماها هم سخت است؟ انگار سرعتِ جهانمان را گذاشتهاند روی دور دوایکس و حتی بعضیوقتها یکی انگشتش را میگیرد روی مثبتِ پانزده و هی جلوتر میبردش. پس بچگی چرا اینجور نبود؟ کلاسِ پرورشی چرا اینجور نبود؟ ختمِ بابابزرگ چرا اینجور نبود؟ مسخره است. خیلی مسخره است. کاش لااقل همهی این مسخرگیها سریع پیش میرفتند. روی دورِ تند؛ کاش دنیا بزند بغل، من می خواهم پیاده شوم.