یادداشت های مُسری(۲)
میدانم که یک روز نمیدانم هایم مرا دچار دردی مزمن خواهند کرد، دردی تا فراسوی زمین.
یا مثلا یک شب که خواب را تا مغز استخوانم حس میکنم آنها خواهند آمد، مانند ماری دور گلویم خواهند پیچید و رؤیایی ابدی و مبهم را به روح شکافتهی عزیزم هدیه خواهند کرد.
اما آنها یا دلشان به حال پریشان من میسوزد یا از ترس تاریکی اتاق، زیر تخت قایم شده اند چون من و افکار مغشوشم امروز هم از خواب بیدار شدیم، به وقت چاشت از پیچیدگی درون نوشیدیم، از پسمانده های گذشته خوردیم مانند تمام روز هایی که ناچارا به تکرار میگذراندیم.
انگار کشتیام به گل نشسته؛ نمیدانم باید نگران ماهی ها باشم یا پرندگان، به امید شب بمانم یا روز به خودم بگویم فردا روز بهتریست یا فردا روز دیگریست!
با همهی اینها هر روز را به انتظار مینشینم، انتظاری که سرانجام مرا به عالم هپروت میکشاند.
مینشینم، همچنان. برای ملاقات با ستارهی قطبی، برای جویا شدن از راه ناکجاآباد.
مینشینم، تا برآمدن صبح فردا، مینشینم.