B.T
Archive Profile Friends Design


<-BlogAbout->

من در برابرِ تو، نه یک معتقد، که یک کافرِ عاشق هستم. من به جایِ ستایشِ نور، برابر سایه ی تو زانو می‌زنم. تو همان حقیقتی هستی که تمامِ تمدن‌هایِ نیل، با ترس از آن، در زیرزمین‌هایِ تاریخ دفن کردند. تو زیباییِ وحشیِ یک طوفانی؛ زیبایی‌ای که هیچ‌گونه صلح و آرامشی در خود ندارد، تنها ویرانیِ مطلق و خیره‌کننده.






شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ | 9:49 | ژاژگو

اگر خُدا بودم تا می توانستم زَن می آفریدم .بدون تعارف، مَرد_این هیولای خشم و توحّش_ افتضاحِ خلقتِ خداوند روی زمین است.






شنبه سی و یکم مرداد ۱۴۰۵ | 1:17 | ژاژگو

این آدم ها که جز انگشت اتهام چیز دیگری به سمتم دراز نمی‌کنند، جز بار اندوه و بدبختی چیز دیگری بر شانه ام نگذاشتند، حالم بد می شود، انگار گوشتم را سلاخی می کنند، انگار که پنبه و چاقوی کند را زیر گلویم می گیرند و با خوشی کامل میان تار های حجنره ام ساز می زنند، و من جز شیون و زاری در خفا ، چه میتوانم بگویم؟ دستانم را قطع کرده اند، سرم را بریده آند و درونم روغن داغ خالی کردند.خونم را چو می، ممتد و سرخوش سرکشیده اند، مگر چه کار کردم؟ چه ارثی از شما بالا کشیده ام یا مادر چه کسی را در شب عریان دیده ام که چنین با نگاه تنفر امیزتان مرا می‌خورید؟ جوری که سر به تنم ارزانی باشد. من توهم نمیزنم، من خوب می دانم که چہ می گویم، شما هم خوب می فهمید که چه می گویم، این روزگار تا جایی که توانسته با من بد تا کرده است دیگر شما چرا طاقچه دلم را خون می کنید؟ شما چرا بار اضافه ای بر گاری امراضم هستید؟ چرا این ریسمان ناگسستنی میان ما و شما پایان نمی‌ابد چرا دیگر مرز بین من و دنیای آمیخته به زوال تمام نمی شود که تکه هایم را بردارم و بروم؛ البته اکر چیزی باقی گذاشته باشید . چرا دست از سرم برنمی‌دارید؟ جنگ میان من و تنم بس نیست؟ شما چرا دیگر؟






پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ | 16:4 | ژاژگو

امروز مردم ، دیروز هم همینطور ، یادم نمی آید کی زنده بودم ، اما مردن هایم هم دیگر قابل شمارش نیست ، دیگر نمیدانم ، تا چه حد ملتمسانه و کمی هم بزدلانه جان پس می دهم و در ازایش درد می گیرم. اگر درونم را بشکافی ، جز مایع سیاه فام چیز دیگری نمی یابی. اما اگر مغزم را متلاشی کنی ، فکر های زیادی هستند ، که ناقوسشان ، گوش هایت را کر می‌کنند ، و اگر دست به عمق افکارم ببری. کودکی در آنجا میبینی که گم شده است ، و به تدریج در افکار حیران می شود . اما اگر آن کودک را با شادی یافتی، بدان که دیگر من پیروز شده ام و بر همه چیز غلبه کرده ام. اما اگر او را با آن جثه کوچکش در مخروبه های رنج پیدا کردی، بدان، که من مرده ام و دیگر هیچ وقت باز نمی گردم






پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ | 1:39 | ژاژگو

در این دیار تاریکی هیچ چیز جز خود نیافتم، دیواره‌هایی که در آن محبوس گشته‌ام فشار می‌آورند، به هرچیز چنگ می‌اندازم از میان انگشتانم لیز می‌خورد. همه چیز شوق پرواز دارد و من به بال‌های در گردش آنان میان فلک‌های به صف کشیده شده می‌نگرم و تنها تحول درون من خونی است که از چشمانم، بینی، گوش‌ها و دهانم جاری می‌شود و کرم‌هایی که بر روی تن آغشته به خونابه‌ام می‌لولند. به عقربه‌های ساعت چنگ می‌اندازم تا برای لحظه‌ای دست از پیش روی بردارند زیرا با هر تیک و تاک آن خون بیشتری از سیاه‌چاله‌های درونم به بیرون می‌خزند و درد لرزه به ستون فقراتم می‌اندازد. با مرور هر یک از اتفاقات گذشته یک تپش جا می‌اندازم. با یادآوری کسی که بودم و به کسی که بدل شدم، نفس‌هایم به سکونی تدریجی می‌روند و خون گرم چشمانم را بوسه باران می‌سازد. مهر کذاییِ ربودن خویش از هرچیز و هرکس از فرق سرم پدیدار می‌شود. تنها یک پلک زدن و یافتن خود در قعر سیاهی؛ واقعیت هویتی که به آن آمیخته‌ام.






سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ | 16:47 | ژاژگو

همیشه ظلمت را تحسین می‌کردم، اما اکنون گریبان‌گیرِ روزنهٔ نور شده‌ام. به کابوس‌زدگی ناشی از فرسایش خاطرات عادت کرده بودم که ناگه، آن خیالات، در خنجر تیره و تارِ فراموشی آمیخته شدند. بس مضحک و غریب است که مسحور شدن ز جهان مردگان را عادی و شفابخش می‌پنداشتم تا اینکه موجودی از دنیای زندگان تسخیرم کرد. زمانی که سرانجام با قلعهٔ ویران‌‌شده‌ام خو گرفتم، فرجام چنین به عمل آمد که گویی خرابه‌ها همچو گُلی پژمرده در خیالِ زنده‌شدن؛ شیفتهٔ آبادی‌اند. و گمان بر این است که گر گرفتاری‌ام در این دخمهٔ پارادوکس‌ها اتمام نیابد، به کام جنون و خودویرانگری خواهم رسید.






سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ | 0:24 | ژاژگو

وقتی از چنگ انداختن به امیدهای واهی دست کشیدم و زانو زدم پای همون خاکی که همه‌چی توش دفن شده بود، تازه فهمیدم آوارِ تعلیق درست توی همون نقطه از کولم افتاده. من عزای تمامِ اون نشدن‌ها رو توو سکوت تحویل گرفتم و داغِ شکست رو عینِ یه حقیقتِ عریان روی سینه‌م گذاشتم؛ چون سوگ، تنها پُلیه که آدم رو از بلاتکلیفی به صلحِ با واقعیت می‌رسونه. حالا دیگه نه توو گذشته گیر کردم و نه ترسی از فردا دارم؛ کسی که با چشم‌های باز نشسته پایِ جنازه‌ی معصومِ خودِ کهنه‌ش که توی آتیشِ تجربیاتِ مکرر سوخته، با پذیرش کم‌کم به ثباتی می‌رسه که زلزله‌ها، دیگه به‌راحتی توانِ فرو ریختنش رو نداشته باشن.






دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ | 0:29 | ژاژگو

چیزی در من تهی شده، اما نه آن‌قدر آشکار که بتوانم نامی برایش پیدا کنم. فقط می‌دانم هر روز بخشی از خودم را با خودم حمل می‌کنم که دیگر به آن تعلقی ندارم. به خودم نگاه می‌کنم و نمی‌دانم دقیقاً چه چیزی را از دست داده‌ام. هیچ فقدان مشخصی وجود ندارد؛ فقط احساس می‌کنم چیزی که باید در من شکل می‌گرفت، هرگز شکل نگرفت. انگار تمام این سال‌ها به جای آنکه مرا به چیزی تبدیل کنند، فقط لایه‌لایه از من کم کرده‌اند. و چه مضحک است که هنوز ادامه می‌دهم. نه به خاطر این‌که هنوز ذره‌ای شعف حس می‌کنم، صرفاً به این دلیل که پایان هر روز، روز دیگری را با خود می‌آورد و من هنوز نمی‌دانم با این مقدار از خود باقی‌مانده چه باید بکنم.
شاید اندوه من برای چیزی نیست که داشته‌ام و از دست داده‌ام؛ برای چیزی‌ست که هیچ‌وقت نداشتم. برای آن انسانی که می‌توانستم باشم و نشدم؛ برای معنایی که هرگز به زندگی‌ام نرسید؛ برای خودی که هرچه بیشتر دنبالش گشتم، بیشتر به خلأیی بی‌نام برخوردم.
آخرش من می‌مانم و سکوتی که حتی صدای مرا هم پس نمی‌دهد. اشک می‌ریزد، من نگاهش می‌کنم، و برای چند ثانیه به این فکر می‌کنم که شاید تمام چیزی که از «من» باقی مانده، همین اندوهی‌ست که هنوز نمی‌داند برای چه زنده مانده است.






یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ | 11:3 | ژاژگو

از ربوده شدن و به قتل رسیدنم مدت‌ها گذشته است. اما روحم همچنان در ورای بی‌پایان و طاقت‌فرسای آسمان، پرسه‌زنان پریشان است.
زیرا آنها مرا از امن‌ترین مکانم ربودند. آنگاه که در بستر نرم و خنک خویش، فارغ از هیاهوی جهان، غرق در آغوش خواب و خیال بودم.
فرشتگانی خوش‌سیما اما خنجر به دست بر بالای بسترم حلقه زدند. گویی که از بهشت رانده شده باشند و من، بدون آنکه خود بدانم، حکم تبعیدشان را امضا کرده‌ام.
آنچنان شیفتهٔ رخسارشان شده بودم که در قعر دوزخ نیز، احساس سرما می‌کردم. اما چندی نگذشت که خنجرها سقوط کردند و طوفانی آهنین و مرگ‌آسا روانهٔ تنم شد.
آنچنان با خنده و فریاد، پوست و استخوانم را از هم می‌دریدند که خود نیز خرافه‌پرستی را در پیش گرفته و گمان می‌کردم برای مسیری نورانی قربانی می‌شوم.
و خویش، زمانی به کفایت نکردن تعداد زندگان برای دفن مردگان پی بردم که خود نیز، دار فانی را وداع گفته بودم.






یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ | 2:51 | ژاژگو

درست همون لحظه‌ای که فکر می‌کنی از گذشته دور شدی، صدای قدم‌های سایه‌ای رو پشت سرت می‌شنوی که دقیقاً پاهای خودت رو جا می‌گذاره؛ تصویری کدر از خودِ قدیمت که با دست‌های خونیِ بچگی ش آستینت رو می‌کشه و با یه لبخندِ مضحک تماشا می‌کنه چطور درون دادگاه تاریک ذهنت، هم‌زمان دادستان و متهمی هستی که قرار نیست سهم خودش رو از این خامی انکار کنه.






شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 19:43 | ژاژگو