درست همون لحظهای که فکر میکنی از گذشته دور شدی، صدای قدمهای سایهای رو پشت سرت میشنوی که دقیقاً پاهای خودت رو جا میگذاره؛ تصویری کدر از خودِ قدیمت که با دستهای خونیِ بچگی ش آستینت رو میکشه و با یه لبخندِ مضحک تماشا میکنه چطور درون دادگاه تاریک ذهنت، همزمان دادستان و متهمی هستی که قرار نیست سهم خودش رو از این خامی انکار کنه.
شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 19:43 | ژاژگو