چیزی در من تهی شده، اما نه آنقدر آشکار که بتوانم نامی برایش پیدا کنم. فقط میدانم هر روز بخشی از خودم را با خودم حمل میکنم که دیگر به آن تعلقی ندارم. به خودم نگاه میکنم و نمیدانم دقیقاً چه چیزی را از دست دادهام. هیچ فقدان مشخصی وجود ندارد؛ فقط احساس میکنم چیزی که باید در من شکل میگرفت، هرگز شکل نگرفت. انگار تمام این سالها به جای آنکه مرا به چیزی تبدیل کنند، فقط لایهلایه از من کم کردهاند. و چه مضحک است که هنوز ادامه میدهم. نه به خاطر اینکه هنوز ذرهای شعف حس میکنم، صرفاً به این دلیل که پایان هر روز، روز دیگری را با خود میآورد و من هنوز نمیدانم با این مقدار از خود باقیمانده چه باید بکنم.
شاید اندوه من برای چیزی نیست که داشتهام و از دست دادهام؛ برای چیزیست که هیچوقت نداشتم. برای آن انسانی که میتوانستم باشم و نشدم؛ برای معنایی که هرگز به زندگیام نرسید؛ برای خودی که هرچه بیشتر دنبالش گشتم، بیشتر به خلأیی بینام برخوردم.
آخرش من میمانم و سکوتی که حتی صدای مرا هم پس نمیدهد. اشک میریزد، من نگاهش میکنم، و برای چند ثانیه به این فکر میکنم که شاید تمام چیزی که از «من» باقی مانده، همین اندوهیست که هنوز نمیداند برای چه زنده مانده است.
یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ | 11:3 | ژاژگو