امروز مردم ، دیروز هم همینطور ، یادم نمی آید کی زنده بودم ، اما مردن هایم هم دیگر قابل شمارش نیست ، دیگر نمیدانم ، تا چه حد ملتمسانه و کمی هم بزدلانه جان پس می دهم و در ازایش درد می گیرم. اگر درونم را بشکافی ، جز مایع سیاه فام چیز دیگری نمی یابی. اما اگر مغزم را متلاشی کنی ، فکر های زیادی هستند ، که ناقوسشان ، گوش هایت را کر میکنند ، و اگر دست به عمق افکارم ببری. کودکی در آنجا میبینی که گم شده است ، و به تدریج در افکار حیران می شود . اما اگر آن کودک را با شادی یافتی، بدان که دیگر من پیروز شده ام و بر همه چیز غلبه کرده ام. اما اگر او را با آن جثه کوچکش در مخروبه های رنج پیدا کردی، بدان، که من مرده ام و دیگر هیچ وقت باز نمی گردم
پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ | 1:39 | ژاژگو