هیچکس از من مراقبت نکرد، مثل تکه یخی عریان وسط آفتاب داشتم ذره ذره آب میشدم و حتی یک نفر هم حواسش به من نبود، سرسخت بنظر میرسیدم و میشد روی سنگ بودنم حساب کرد، در حقیقت اما شکنندهتر از آنی بودم که زیر آن همه فشار و اندوه، یکه و تنها مقاومت کنم و نشکنم، به ظاهر ایستاده بودم، اما از درون مدتها بود که متلاشی بودم، هیچکس درک نکرد استکانی را که شبیه سنگ بود!
سه شنبه سی ام تیر ۱۴۰۵ | 23:34 | ژاژگو